تبليغاتX
بهترین خبر همین حضور توست
 
بهترین خبر همین حضور توست
 
 
 
آمدنها همیشه زیبا نیست

رفتنت را بهانه میگیرم

 

دیگر از اتحاد میترسم

مزدوج بودن تناقضها

 

پیشتر بودنت چه زیبا بود

رفتنت یک مصیبت عظما.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 1:50  توسط بهنام صداقت حور  | 

هر چند از طراوت چشمات خالی ام

 

سنگم نزن شکسته دل این حوالی ام

 

امروز را به خاطر تو شب نمی کنم

 

فرقی نمی کند شب و روز خیالی ام*

 

اینجا ببین سکوت مراضبط کرده اند

 

فریاد مرده بر لب زنجیر لالی ام

 

حتی غزل دوای سکوتم نمیشود

 

در انتظار حادثه ای احتمالی ام

 

بی وسعت حضور تو پرواز ناقص است

 

ای آسمان بیا که زمین گیر کالی ام

 

در کوچه های تب زده از آه پنجره

 

یک شب قدم بزن که ببینی چه حالی ام

 

هر چند در مرام سکوتم گلایه نیست

 

سنگم نزن شکسته دل این حوالی ام.

                                           ۸۲/۹/۱۰     

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 14:3  توسط بهنام صداقت حور  | 

عشق آمده باز در دل آشوب شود

 

بی دردی ظالمانه منکوب شود

 

خورشید خودش اجازه داده است که ماه

 

شبها به تماشای تو منصوب شود

 

با رسم تبر همیشه همدست شدیم

 

تا قامت سروهایمان چوب شود

 

این ماه فقط زلال می اندیشد

 

در چاه نرفته است مغلوب شود

 

در قطب شمال چشمهای تو هنوز

 

من منتظرم هوا کمی خوب شود...

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 12:49  توسط بهنام صداقت حور  | 

در حصار اتاق و مشتی در

مثل دیوار ساکتم دیگر

 

بس که با مرده ها هم آغوشم

زندگی را نمی کنم باور

 

از کبوتر دوباره دور شدم

هر چه آزادی است اینجا پر

 

می چشم طعم خیس باران را

در بهاری که می شود پرپر

 

تکیه بر شانه های خود کردم

کوه هم می رسد به کوه آخر

 

اوج قله شروع خورشید است

عشق یعنی وداع دل باسر.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 1:41  توسط بهنام صداقت حور  | 
 

سقوط طعمه خود کرده سربداران را

 

نمی شود که نبینی ستاره باران را

 

همیشگی نشو ای بغض وقت باران است

 

خدا که می شنود ضجه های انسان را

 

چنان به درد به اجبار انسمان دادند

 

که کل شهرفراموش کرده درمان را

 

من از سکوت درختان باغ فهمیدم

 

سقوط سبز جری می کند زمستان را

 

بهار حوصله اش تنگ می شود بکشد

 

به جای عشوه خرداد درد آبان را

 

درون کوچه بن بست می زنم فریاد

 

که مرگ و حادثه خالی کند خیابان را

...

همیشه حسرت و افسوسهای پا بر جا

 

کسی نشد که بکاهد کمی فراوان را

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 16:18  توسط بهنام صداقت حور  | 
 

با کدام نگاه بسته ای چشمهایت را

 

که مرا نمی بینی

 

و در کدام چشمه شسته ای دستهایت را

 

که هرم دستهای من فراموشت شده

 

کافیست که لحظه ای با من نیایی

 

چیزی نمی ماند

 

تا نرسیدنم.

 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:39  توسط بهنام صداقت حور  | 

 

درتو گم شد شور و شوق دادها

 

ای سکوت ای  قاتل  فریادها

 

چکه چکه درد می بارد هنوز

 

ازهجوم  تالی غمبادها

 

سهم من از خانه ما درد بود

 

عاید همسایه ها امدادها

 

خاطر فرعونیان آشفته نیست

 

در رحم مردند آن نوزادها

 

فکرها رنگ سیاهی رختشان

 

در عزای فهم و استعدادها

 

تا به کی در های و هوی زندگی

 

بید بودن در مسیر بادها

...... 

گور خود را گم کن ای عفریت مرگ

 

ای سکوت ای قاتل فریادها

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 19:59  توسط بهنام صداقت حور  | 

 

عشقو بزن به آسمون

 ابرای تارو بتکون

 

خورشید خانوم طلا بپوش

 سیاهه روزگارمون...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 23:59  توسط بهنام صداقت حور  | 

گفت اگر روزگار بگذارد

او خدای جدید می آرد

در زمین کدخدای روباهی

تخمهای دروغ می کارد

تا سری بارور شود روزی

باید او را خدا بپندارد

آسمان باورش عوض شده است

جای باران گناه می بارد

درد هم دردهای دیروزی

خوب من درد خوب وبد دارد

تا نفس میکشی به دل برسی

بغض سر میرسدکه نگذارد

...

حرفها را عمیق خیره شوید

کد خدا فکر بد به سر دارد

حیله مردی به زعم خود آگاه

دامهای سقوط می تارد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 0:7  توسط بهنام صداقت حور  | 

 روحی از قاب تن کلافه شده است

 مرد از دست زن کلافه شده است

 دکــمـه های سکــوت را وا کـــن

 بغضـم از پیرهن کلافه شده است

 بــس کـه مــرداب زنـدگی کــردم

 ساعت ازدست من کلافه شده است

 بـی هــدف دور شهـر می گــــردم

 مرده ای پرسه زن کلافه شده است

 مـرگ ایـنـجـا عــــمــود مـی آید

 بی سـبب گورکن کلافه شده اسـت

  از درخـتـان بـی طـراوت شهــر

 شاخه ی نسترن کلافه شده است

 دل به دنبـال خـویش می گــردد

 هی نگونق نزن!کلافه شده است.

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 2:9  توسط بهنام صداقت حور  | 

نو شدن را خط بزن در من که پاییزم هنوز

با من از شادی نگو از غصه لبریزم هنوز

در بهاری اینچنین طعم زمستان میدهم

برف حرفم را تماشا کن که می ریزم هنوز

با نسیمی هم نبا ید رقص کرد و شاد بود

در دروغ گنگ تقوا غرق پرهیزم هنوز

چند سالی می شود خورشیدمان را برده اند

نور مهرت را مهیا کن که شبخیزم هنوز

با سجودی بی تفاوت؛با قنوتی بی اثر

بین انسانهای دنیا سد تمییزم هنوز

مرگ بردشمن؟!که طرح زندگی کردن کشید

من؟!برای زنده ماندن طرح میریزم هنوز

با من از افسانه های خون و دل حالا بگو

من خودم چاقوی عشقت می برم تیزم هنوز...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 21:45  توسط بهنام صداقت حور  | 

تابه کی در قفس نوشته شدن

بی کس و همنفس نوشته شدن

قرنها دور ماندن از پرواز

روی خاشاک و خس نوشته شدن

پرسه در طعم تلخ شیرینی

در نگاه مگس نوشته شدن

چون خمیری به دست کودک درد

انفعالی و لس نوشته شدن

سالها توی آبگند زمان

در حباب هوس نوشته شدن...

خیز و سیبی به دست رود بده

تا به کی در هرس نوشته شدن.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 1:22  توسط بهنام صداقت حور  | 

 

درد فقر و غنا نمی فهمد

دل که بد شد وفا نمی فهمد

ما ه را برکه ای رصد می کرد

عشقبازی چرا نمی فهمد

درس تفریق یادمان دادند

دستهامان عطا نمی فهمد

دست منهای دست یعنی صفر

صفر هیچ ادعا نمی فهمد

آنقدر سجده با ریا کردیم

آسمان هم دعا نمی فهمد

من پرم از صدای تلخ و کبود

شاخه ام ریشه را نمی فهمد

این منم من سرود سبز غریب

باغ دیگر مرا نمی فهمد

می شود از دوباره آغازید

زندگی انتها نمی فهمد.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 1:15  توسط بهنام صداقت حور  | 

در کوچه های غربت تن پرسه می زنم

من بی حضور عشق تو تنها ترین منم

 

طرحی کشیده ام که بمانی برای من

از تن لباس نوکریت را نمی کنم

 

پروانه می شوم به طواف ضریح تو

من  در زبان کفترعشق  تو الکنم

 

از گنبد طلای تو تا آسمان عشق

در گیر و دار قلب پر از سنگ وآهنم

 

ای ضامن تمام زمین ذکر نام تو

آقا! غزال گم شده در بند بودنم

 

ای نورنور،یاد تو صد آیه زندگی

من بی حدیث عشق تووقف شکستنم

 

بر تار و پود یخ زده ام بیشتر بتاب

ای هشتمین تلاوت خورشید روشنم

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:43  توسط بهنام صداقت حور  | 

 

صدای وسوسه انگیز تار دارد عشق

و زنگ تلفن همراه؛کار دارد عشق

 

سری به شوق تو آماده است بم نشوی

به شانه هات بیاموز بار دارد عشق

 

سلام حضرت قحطی؛سلام حضرت عشق

سکوت…با همه رندی وقار دارد عشق

 

غرور بکر دلم را صدای ناز بکار

همیشه دلهره از قار قار دارد عشق

 

سقوط تلخ و صعودم چه فرقشان وقتی

در اوج بغض گلو انفجار دارد عشق

  

نشسته قد دل من قمار می بافد

دوباره باختنم را ویار دارد عشق

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:43  توسط بهنام صداقت حور  | 
 
  بالا